قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

62

تاريخ نگارستان ( فارسى )

را بصفت عدل و رعيت‌پرورى بستود يكى از كوفيان گفت آرى هرچه گفتيم محض افترا و نفسانيست و آنچه شما فرموديد عين راستى و حقانيت است چون اثر عدل مىبايد كه بهمهء بلاد برسد و ساير امم در آن متشارك و متساهم باشند لايق نباشد كه همين ما از اثر پرتو عدل او محظوظ باشيم و ديگران محروم‌گو همگنان نيز در ظلال عدل مثال او آسايشى كنند و خدمت شما را ستايشى . [ 90 - مأمون و امام مسجد . ] 90 من البدايع گويند هنگامى مأمون شب بكسوت نامفهوم بمسجدى رسيد چون عقد نماز بسته بودند بالضروره مأموم شد و بنابر انحطاط مرتبه حال درونش معلوم نشد پس صباح كه لباس پر وهم و هراس عباسى شب بكسوت گيتىافزوز شماسى روز تبديل يافت درصدد انتقام امام درآمده كس بطلبش روانه داشت و نظر بر امتحان وى گماشت هر مسأله از او پرسيد جواب درست شنيد مأمون بتنك آمده بموجب كل ممتحن ملعون آغاز سفاهت كرد و در خلال اين احوال گفت غرض تو از اين مناظره و گفتگو آنست كه نزد اصحاب خود بتخصيص اهالى بغداد به خود حق‌گوئى و به من خطاجوئى اسناد نمائى وى گفت اى مأمون حقا كه مرا شرم مىآيد از اصحاب كه اطلاع يابند بر آنكه بمجلس تو رسيده‌ام تا چه رسد بمباحثه . [ 91 - مأمون و سعيد علاف . ] 91 و من الاتفاقات گويند مأمون شبى بر كنار چشمهء با جمعى از ندماء خود نشسته در هر باب سخن ميگفتند و در آن اثنا مأمون از حافظ سعيد علاف پرسيد كه در اينوقت چه چيز بهتر باشد كه بخوريم او گفت شما بهتر دانيد مأمون گفت رطب چيزى خوش است اگر پيدا شود هنوز آن سخن در ميان بود كه آواز دراى اشتر بر آمد مأمون خادمى را گفت برو و نظر كن كه در اين اشتر از جنس ميوه‌ها چيزى هست او رفت و بعد از ساعتى بازآمده سبدى رطب بمجلس آورد و حاضران از آن حسن اتفاق تعجب نمودند مأمون قدرى از آن بخورد و همان لحظه او را تب گرفته صاحب فراش گشت و در خلال آن احوال يكى از اميران روم به نظر وى درآمده پرسيد كه معنى قشره كه اسم اين چشمه است به عربى چيست ؟ گفت مدرجلك يعنى دراز كن پا را و او از اين سخن پريشان گشت . [ 92 - امير تيمور گورگان و ناخوشك . ] 92 تمثيل آورده‌اند كه چون امير تيمور در شهور سنه 801 احدى و ثمان مأة مطابق تو شقان‌ئيل بغزاى هندوستان رفت او را در آن ملك فتوحات گوناگون روى نموده بعد از معاودت چون از كابل گذشت روز سه‌شنبه سيزدهم رجب سنهء مذكوره از عقبهء شبرقان عبور فرموده و در موضعى نزول نمود ناگاه قرحهء در دست و پاى آن جهان‌گشا پيدا شده سوار نتوانست شد لاجرم در محمل نشست و در آنجا نيز بيتاب شده ملازمان او را بر دوش گرفته قطع منازل مينمودند و چون تحقيق كردند